Wednesday, June 10, 2009

اولین روز کار رئیس جمهور مکتبی



اولین روز رئیس جمهور مکتبی
صبح اول وقت، شاد و پرانرژی چندبار خودش را روی صندلی ریاست جمهوری جابجا می کند. احساس خوشایند ناشناخته ای تمام جانش را پر میکند. دلش میخواهد خودش را در همین حال در آینه ای ببیند. کاش یکی می بود و در این حالت از او عکسی می گرفت. صندلی را یکی دوبار به چپ و راست می گرداند. از حرکت نرم و آرام صندلی و این گردش خیلی خوشش آمده اما ناگهان به خود نهیبی می زند و به فکر فرو می رود. با خودش فکر می کند که چرا باید در کشوری که با نفت و گازش میتوان گرسنگی و مرض را از تمام کشورهای مسلمان ریشه کن کرد، میلیونها نفر گرسنه و مریض باشند و فریاد رسی نداشته باشند. آنهم بیست و هفت سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با حضور علمای اعلام و اجرای قوانین و حدود شرع مقدس. یادش نمی آید که چند نفر را در داخل زندان و بیرون از زندان برای حفظ نظام ولایت فقیه از میان برداشته است. وحالا سرتا پای نظام را فساد گرفته است. تصمیمش برای مبارزه با فساد جدی تر میشود. باید به هر ترتیب شده ریشه فساد را کند.
دکمه ای را که روی آن نوشته شده "منشی" فشار میدهد. منشی از آنطرف خط جواب میدهد: "امر بفرمایید حاج آقا"
رئیس جمهور – لطفا تشریف بیاورید.
چند لحظه بعد درب اتاق باز شده و منشی مخصوص ریاست جمهوری با ریش مرتب و قیافه کاملا حزب اللهی وارد میشود.
منشی – اوامر بفرمایید حاج آقا. چای بیارم خدمتتون؟
رئیس جمهور – خیلی ممنون حاج آقا. بنده نذر کردم که روز اول شروع کارم را روزه بگیرم. بنابراین جنابعالی مخارج چای و ناهار امروز ریاست جمهوری را با دقت حساب کنید و شب جمعه که به مسجد تشریف بردید بدهید به پیشنماز مسجد که در راه خیر خرج کند و برای ما دعا کنند. دقت کنید که کم و زیاد نشه که ما مشمول ذمه بشویم.
منشی – چشم حاج آقا. مطمئن باشید. قبول باشه انشاءاله. اجرکم الی اله. امری دیگه ای نیست.
ر. ج. – چرا، صبر کن. پرونده ها را که تحویل گرفتی به نوبت برای رسیدگی بیار.
م – کدام پرونده حاج آقا؟ پرونده که خیلی زیاده. توی چه زمینه ای باشه؟ سیاسی، اقتصادی، نظامی، اتمی، اجتماعی، قضایی؟ از هر کدومشون یک کمد پر داریم حاج آقا.
ر. ج – مسائل سیاسی که در حوزه مسئولیت ما نیست. در نظام ولایت فقیه حل و فصل مسائل سیاسی با ولی فقیه است. مسائل نظامی هم که به سپاه و ارتش مربوط میشه و خود برادرا زیر نظر ولی فقیه تصمیم میگیرن. مسائل اتمی هم که رهنمودش رو خود آقا باید بدن. بحث پیچیده ای است که باید خیلی در خصوصش دقت و درایت به خرج داده بشه. مسائل قضائی هم که به قوه قضائیه مربوط میشه که خود آقایان علمای اعلام بحمداله دارای صلاحیتند و زیر نظر ولی فقیه تصمیم میگیرن. می ماند مسائل اقتصادی و اجتماعی که آنها را هم ما باید با نظرات آقا حل و فصل کنیم. اما خود آقا به بنده مسئولیت دادند که به مسائل اقتصادی با دست باز رسیدگی کنم. علی ایحال شما بجز موارد اقتصادی و اجتماعی بقیه پرونده ها رو بسته بندی کنید و به دفتر آقا بفرستید.
م – چشم حاج آقا. بفرماین الان کدام پرونده رو بیارم قربان؟
ر. ج – ما بهتره که کارمان را با یک پرونده اقتصادی شروع کنیم. ما به مردم حزب اللهی قول داده ایم که با فساد اقتصادی مبارزه کنیم. بسیاری از مردم شام شب ندارند. مردم در دهات دور افتاده بچه هاشون رو می فروشند. در همین تهران و زیر گوش خودمان مردم برای حل مشکل اقتصادی شون کلیه شون رو میفروشند. ما مسئولیم آقا. شب اول قبر جواب ملک الموت را باید بدیم. فشار قبر و آتش جهنم و روز صدهزار سال و مار غاشیه که شوخی بردار نیستند برادر. بفرمایید یک پرونده ضخیم اقتصادی را بیاورید.
م – چشم حاج آقا.
منشی خارج شده و چند لحظه بعد با یک پرونده سنگین قطور بسته بندی شده برمیگردد و آنرا روی میز گذاشته و بسته بندی اش را باز می کند.
منشی – بفرمایید حاج آقا. اینم پرونده شهرام جزایری. امر دیگه ای نیست؟
ر. ج – خیر حاج آقا. شما بفرمایید تا خبرتون کنم. کسی مزاحم نشه. فقط تلفنهای ضروری را وصل کنید. روضه شب جمعه در قم را فراموش نکنید. اجر شما با حضرت قاسم.
منشی به رئیس جمهور اطمینان می دهد که فراموش نخواهد کرد و از درب خارج می شود. رئیس جمهور پرونده را باز کرده و شروع به مطالعه می کند. دو ساعتی در سکوت می گذرد. رئیس جمهور دکمه منشی را فشار میدهد.
منشی از آنطرف خط – اوامر بفرمایید حاج آقا
رئیس جمهور – لطفا شماره حاج آقا کروبی را بگیرید.
م. – چشم حاج آقا.
چند لحظه بعد منشی خبر میدهد که کروبی را گرفته. رئیس جمهور گوشی را برمیدارد
ر. ج – سلام علیکم حاج آقا. صبحکم اله بالخیر و العافیه.
کروبی – علیکم السلام و رحمت اله. چه عجب حاج آقا. حتما در خصوص مسئله تقلبات انتخاباتی تحقیق می فرمایید.
ر. ج – خیر حاج آقا. خودتون واقفید که اون مسئله در حوزه مسئولیتهای بنده نیست. شورای نگهبان باید رسیدگی بکنه که حتما می کنه. ببخشید که مصدع اوقات شریف شدم. در خصوص پرونده شهرام جزایری سوالات مختصری دارم. ایشان گفته اند که چیزی حدود سیصد میلیون تومان به جنابعالی داده اند. ممکنه بفرمایید از چه بابت بوده؟
کروبی – بنده یادم نیست عزیزم. این موضوع مال چند سال پیش است. ما فکر کردیم این داستان تمام شده. ول کنید آقا. دست از سر این جوان مومن خیرخواه بردارید. بروید به شکم گرسنه مردم برسید. به پرونده تقلبات انتخاباتی برسید مومن.
ر. ج – ولی حاج آقا بنده در نزد خدا و پیغمبر و ائمه اطهار مسئولم. خواهش می کنم بفرمایید این دریافت از چه بابت بوده؟
کروبی – چه میدانم آقا جان. شاید سهم امام بوده.
ر. ج – سهم امام که به شما نمیرسد حاج آقا. سهم امام به ولی فقیه باید داده بشه که داده شده.
کروبی – عرض کردم که بنده خاطرم نیست. شاید خمس بوده.
ر. ج – سرکار که سید نیستید حاج آقا. خمس به سادات میرسه که ایشون خمس مالش رو هم به سادات داده.
کروبی – آقا شما هم عجب حوصله ای دارید ها. شاید ذکات بوده.
ر. ج – ذکات هم که حاج آقا باید به دولت و نماینده ولی فقیه داده بشود که داده شده. جنابعالی ریاست مجلس بوده اید. ذکات به شما نمی رسیده.
کروبی – عجب! خوب مومن حتما صدقه بوده.
ر. ج – صدقه هم که حاج آقا به ضعفا و فقرا باید داده بشه. شما که...
کروبی توی حرفش می پرد:
کروبی – ای آقا! شما ظاهرا تصور می کنید که حتی از روحانیت هم مسلمان تر هستید و مسائل شرعی را بهتر می فهمید. شما نباید انتظار داشته باشید جوان مومن و موفقی مثل شهرام جزایری که هم هزار جور کاسبی داشته و هم مشاور اقتصادی مجلس بوده و وقت سر خاراندن هم نداشته، مبلغ کلانی را توی کیف بگذارد و بین فقرا و ضعفا برود و تقسیم کند. تقسیم این پول اقلا یک ماه وقت می برد. این است که این پول را می بایستی به افراد مومن مورد اعتماد امام و ولی فقیه بدهد تا بین فقرا تقسیم کنند. خوب چه کسی مورد اعتماد تر از روحانیت. ما مورد وثاق مومنین هستیم. فراموش نکنید بنده همان کسی هستم که سرجنازه حضرت امام راحل غش کردم. شهرام جزایری به بنده داده، به کسانی دیگر که لابد اسمشان در پرونده قید است هم داده. اگر هم لازم است بنده اسامی همه آقایونی را که مورد اطمینان آن جوان بوده اند نام ببرم.
رئیس جمهور – خیر حاج آقا لازم نیست زحمت بکشید. پرونده از نظر اطلاعاتی کامله. به علاوه بنده کاملا یادم هست که جنابعالی غش کردید. خود بنده هم زیر جنازه بودم و دو سه ساعت یک ضرب توی سرم میزدم اما البته چون جوان بودم غش نکردم.
کروبی – خیر آقا به جوانی مربوط نمیشود. معلوم است که غش نمی کنید. غش کردن که ربطی به توی سر زدن ندارد مومن. خلوص نیت میخواهد. عشق به امام می خواهد. انشاءاله سرکار هم روزی به آن درجه از ایمان و اخلاص خواهد رسید. عجله نکنید.
رئیس جمهور – حق با شماست حاج آقا. خلوص نیت می خواهد. ببخشید که مزاحم اوقات شدم. حلال کنید. التماس دعا.
کروبی – اختیار دارید مومن. ما همه محتاج دعاییم. خداوند شما جوانان مومن و خدمتگزار را حفظ کند. اسلام به دست شما حفظ میشود.
رئیس جمهور با کروبی خداحافظی کرده و قول میدهد که این پرونده را برای همیشه مختومه اعلام کند. پرونده را بسته بندی کرده و منشی را صدا می کند.
رئیس جمهور – یک کمد برای پرونده های مختومه درست کنید و این پرونده را آنجا بگذارید. بی زحمت پرونده بعدی را بیاورید.
منشی پرونده را برداشته و از درب بیرون می رود. رئیس جمهور روی صندلی چندبار جابجا می شود و آنرا چند بار به چپ و راست میگرداند و منتظر ورود منشی می ماند. در چهره اش احساس رضایت موج می زند.